![]() |
![]() |
|
| آگاهی سراغاز آزادگی است |
|
روزی از روزهای خدمت سربازی چند نفر از بچه ها روز دوشنبه که روز تعمیر و نگهداری بود نشسته بودیم و اسلحه تمییز می کردیم و گپ خودمانی می زدیم . وارد مسایل سیاسی شدیم من گفتم« واقعا ولایت مطلقه فقیه یعنی استبداد، کسی که ولایت فقیه را قبول داشته باشد خود خواسته تن به استبداد داده و ...» یکی از سربازها (گمنام امام زمان) جهید و اسلحه را روی پیشانی ام گذاشت و گفت« تو کافری تو ضد انقلابی تو ...» عرق سردی از پیشانی ام جاری شد مغزم تکان خورد (اما نه از ترس) با سروصدای بقییه بچه ها فرمانده آمد همانطور که نشسته بودم خشکم زده بود و بچه ها دم گوش همدیگر پچ پچ می کردند. فرمانده با صدای بلند گفت« گروهبان!! چه خبره» گفتم «مشکلی نیست جناب، اسلحه ها تمییز شده و بچه ها جوک تعریف می کنند» گفت « چی شده حالت خوب نیست» گفتم «نه خوبم فقط فراموش کردم بروم دستشویی» فرمانده لبخندی زد و گفت « فراموش نکنی دستگاهتو به دستشویی ببری» بالاخره روز تمام شد و اجباری نماز خواندیم و ساعت سکوت (یعنی همه باید بخوابند) فرا رسید اما من خوابم نمی برد همه اش به این فکر می کردم که کی هستم کجا هستم و با چه کسانی نشست و برخاست می کنم و ... چرا اتفاق افتاد ؟؟ سه شنبه کلاس قرآن داشتیم من چون مسول آمار آموزش بودم همیشه آمار می گرفتم و کلاس را ترک می کردم ولی آن سه شنبه بعد از آمار رفتم ته کلاس نشستم و غمگین بودم. دقیقه های آخر کلاس معمولا یک نفر داوطلب قران را با صوت می خواند و بعضی ها به مسخره الله الله می کردند. ان سه شنبه من داوطلب شدم پچ پچ زیاد شد.( اوه شیطان می خواهد قران بخواند. صبر کنید ببینیم بلد هست یا نه . ها ها ...) من که شروع کردم همه خاموش شدند ، از ته دل می خواندم. صوتم بد نبود آخه به قول معروف بچه که بودیم زیاد با آن سروکار داشتیم در این میان سکوت غمگین صدای گریه شنیده شد. همان جا تمامش کردم همه در میان صلوات، چپ و راست نگاه می کردند که ببینند کی هست که گریه می کند دیدم رفیق دیروزی است (که منو نشانه گرفته بود) . بعد از کلاس گوشه ای نشستیم و کلی با هم صحبت کردیم می گفت«من حضرت آیت الله خامنه ای را بیشتر از پدر و مادرم دوست دارم» می گفت« در این دنیا آقا برای من با ارزش ترین کس و چیز است» گفتم «اخه چرا؟» گفت(با بغض)«نمی دانم چرا فقط می دانم دیوانه وار عاشقش هستم، قضییه دیروز هم دست خودم نبود» گفتم بهش گفتی که دوستش داری» گفت « پدر و مادرم می دانند من یک بار خواستم از نزدیک ببینم بعد از چند ماهی این فرصت پیش امد ولی نتوانستم وارد اتاق شوم چون قلبم تندتند می زد و موهای بدنم سیخ شده بود... .»
|
|
+ نوشته شده
توسط مانی |
|
|
درود من یکی از کسانی هستم که از دربار ضحاک فرار کردم ودور از آشیانه خویش نفس می کشم ( به حساب زندگی می کنم). من نمی توانم فراموش کنم آنچه بر من گذشت نمی توانم فراموش کنم که مغز یار دبستانی من خوراک آیت الله ضحاک شد . نمی دانم این اهریمنان کی از خاکمان دور خواهند شد ؟ فقط می دانم که باید باید رانده شوند . وظیفه من و تو چیست ؟ ما که یارانی در بند داریم یارانی در صف اعدام . یارانی که بی سروصدا به دست سربازان گمنام امام زمان کشته می شوند. یارانی که جرأت چون و چرا را از آنها گرفتند بقول جلال آل احمد « اخته فکری» شان کردند. وظیفه من و تو آگاهی دادن به مردم است « آگاهی سرآغاز آزادگی است» در تاریخ خودمان داریم که یکی از پادشاهان به پسرش وصییت می کند که اگر می خواهی بر مردم حکومت کنی سعی کن مردم گرسنه و بی سواد بمانند. یاد یکی از تظاهرات کارگران در ایران می افتم که شعار می دادند « ما گشنه ایم ما گشنه ایم این همه شرمندگی مرگ بر این زندگی » در ایران صدای مرگ کودکانی که از گرسنگی میمرند به گوش می رسد. صدای زنانی که از گرسنگی مجبور به خودفروشی می شوند به گوش می رسد . صدای ناله مردانی که زن و بچه هایشان انتظار یک لقمه نان را از او دارند به گوش می رسد و در طرف دیگر صدای بازیگران اهریمن این مداحان اهل بیت این آخوندهای هزارچهره هم به گوش می رسد این گرگ هایی که در لباس میش ظاهر شده اند و به پیکر نیمه جان مام وطن افتاده اند و از کشتارو قیل وغارت از هم سبقت می گیرند و شب و روز برای مردم از یک سری خرافات و مزخرفات می گویند تا مردم را در جهل و نادانی نگه دارند و دانشگاه ها را از حالت علمی خارج وتبدیل به حوزه های علمیه کردند . حوزه هایی که برای مردم هیچ سودی ندارد جز یک سری رباط که بقاء نظام را طولانی خواهد کرد و ستون های زیربنایی اقتصاد مملکت بخت برگشته را پی در پی فرو می شکند بخصوص با ورود ریِیس جمهور احمدی نژاد (تحفه کویر) به صحنه میلیاردها دلار سرمایه از کشور خارج شد و اقتصاد کشور هر بیشتر در سراشیبی سقوط قرار گرفته است اما رییس جمهور(عروسک فرهنگی) این را کافی ندانسته و مردم را درگیر جنگی ناخواسته با مردمان جهان کرده است و ... اما ای ایرانی به پا خیز این زندگی (؟)لایق تو نیست فریاد بزن کارگران متحد شوید ماموران رحم کنید دانشجویان ، شما که در نوک این فریاد قرار دارید فریب وقت کشی های حکومت اسلامی صفوی را نخورید اگاه باشید که قدرت های بزرگ و نیروهای منحرف مذهبی از این وقت باقیمانده به نفع خود( زیان مردم) استفاده می کنند. گفتن از مشکلات و و اقدام عملی نکردن جزء به حالت رخوت بردن و دچار روزمرگی کردن مردم سودی ندارد. احزاب مخالف در خارج کشور به جای خرده گرفتن از یکدیگر در تریبون ها و دعوا بر سر آنچه هنوز بدست نیامده باید متحد شوند و جلسات و کنفرانس هایی با حضور شخصییت های برجسته تشکیل دهند و فکری به حال این ملت در بند بکنند تا مردم ایران به روز مردم افغانستان و عراق و... گرفتار نشوند. من به عنوان کسی که در بطن جامعه بودم می توانم با جرات بگویم که مردم یک خلا رهبری احساس می کنند و دانشجویان بر این امر واقفند که اگر مردم به خیابان ها بیایند ممکن است همان اتفاق سال 57 رخ دهد یعنی بد بود بدتر شد «ما انقلاب نکردیم که به عقب برگردیم» لذا راه حل نهایی : کنار گذاشتن اختلافات سلیقه ای و جمع شدن در کنار یکدیگر و تشکیل یک شورا برای پیگیری آن است.پس لطفا جداگانه بر طبل براندازی نکوبید. |
|
+ نوشته شده
توسط مانی |
|
|
+ نوشته شده
توسط مانی |
|
|
پروفسور حسابي...! روزي در آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم.به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد. |
|
+ نوشته شده
توسط مانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دیوانه ای که از قفس پرید
××××××× این چه خدایی است كه در موقع نیاز آدمی، یا سكوت میكند و یا تشریف حضور ندارد. قرن ما را باید قرن ترس نامید، ترس از دولت، ترس از خدا، ترس از صاحبكار، ترس از پلیس، ترس از همنوع، ترس از جامعه، ترس از بازجو، ترس از زمان حال، ترس از زمان آینده، ترس از خود، ترس از روز قیامت، و ترس از همسر. (ژان پل) |